
در شمارهي گذشتهي روزمرگي که وعده ميکردم، بنا داشتم برخي تشکيلاتي را که از اهداف خود دور ماندهاند و کاملاً به شکل بدلي نقش ايفا ميکنند، برايتان نام ببرم و شرح دهم. اما الان که دارم روزمرگي اين شماره را مينويسم، کاملاً و کلاً پشيمان شدهام و البته يادتان باشد که پشيمان شدن هزار و يک دليل ميتواند داشته باشد و لزوماً از سر ترسيدن نيست. منظورم اين است که ميشود به جاي کلمهي ترسيدن، کلمات مناسبتري پيدا کرد، مثلاً پرهيز از سوءتفاهم.
واقعيت اين است که وقتي شما در خصوص عملکرد اشتباه يا ناقص يک دستگاه اظهارنظر کنيد، حتي اگر براي اثبات نظر خود ادلّه بسيار محکم و متقني هم داشته باشيد، دوستان شما در آن دستگاه يا اداره، بيش و پيش از آنکه به نظر شما توجه کنند و به دلايل شما بينديشند و به فکر درستي يا نادرستي سخن شما و يا زبانم لال به فکر اصلاح رويهي دستگاه مذکور باشند، به اين ميانديشند و به دنبال اين ميگردند که شما با چه هدفي اين چنين نظري را ابراز کردهايد و چرا به دنبال تضعيف و تخريب بودهايد و چرا همان جور که مصوب شده است، فکر نميکنيد و اصلاً چرا بدون هماهنگي فکر ميکنيد و چرا قبل از اظهارنظر، هماهنگ نميکنيد و همين ميشود منشأ آن سود تفاهمي که عرض کردم، بايد از آن پرهيز کرد؛ چرا که دوستان شما بلافاصله و بسيار آسان و سريع به نتايجي در مورد شما دست پيدا ميکنند که خودتان نيز شگفت زده خواهيد شد.
چنان تصويري از شما در ذهن خود و ديگران خواهند ساخت که خود شما نيز با ديدن آن تاييد ميکنيد که آدم مغرض، معيوب و ناسالمي هستيد و اصلاً به صلاح نيست که ادامه پيدا کنيد! و در عوض آنها انسانهاي کاملاً سالم و صالحي هستند که بايد کاملاً و کلاً ادامه پيدا کنند و اصلاً خيلي بهتر است که همه چيز در ادامهي ايشان باشد و ايشان در ادامهي همه چيز. آيا من ميتوانم دربارهي نقش بدلي همين عزيزان بزرگوار ادامهدار، چيزي بنويسم و بگويم که اينان در واقع قرار بوده چه کساني باشند و الان به جاي چه کساني نشستهاند و چه عناوين بدلياي را يدک ميکشند؟ شما از اين دست انسانهاي شريف بسيار خوب بدلي سراغ نداريد؟! سرتراشيدگان مدعي قلندري که از قلندري جز سر تراشيده در ظاهر، هيچ بهره ندارند و البته مجالِ نه تنها گفت و شنفت که حتي تنفس را نيز بر قلندران سر نتراشيده تنگ کردهاند.
مجالي اگر شد خواهم نوشت که چرا بدليجات عموماً بيش از اصل، رونق مييابند و چه طور هيچ گاه گرمي بازار بدلي فروشان به سردي نميگرايد؟

می نالم: خسته ام و کناری ام (یا رو به رویی ام) میگوید: تو کی خسته نیستی و من تنها جوابی که دارم این است که آدم گاهی خسته تر است ومن الان در آن گاهی هستم.
بدجوری سخت می گذرد، این روزها؛ به دو صد دلیل. یکی از آن دو صد، همین خفه خون گرفتن خودآزارانه است. شاید برای بسیاری، تنها شنیدن و یا دیدن و هیچ در تایید یا انکار دم برنیاوردن کار سختی نباشد اما برای بیچاره ای چون من که عادت کرده ام به هیچ چیز بی تفاوت نباشم، این دم برنیاوردن به زنده به گوری میماند.